سفری به طول قصیده/ روایت سفر شاعران به شهر "خواف"

سفری به طول قصیده

روایت سفر شاعران به شهر "خواف" 

ظهر روز چهارشنبه 20 شهریور ماه 1392 
خواف نیوز: راوی محمدرضا طاهری، به همراه دوستان شاعر به ایستگاه راه آهن آمده ایم برای سفر به شهری که هیچ کدام تا به حال پا به آنجا نگذاشته ایم. "خواف" شهری در جنوب شرقی استان خراسان رضوی در همسایگی کشور افغانستان. سوار می شویم. قطاری درجه 3 با کمترین امکانات ممکن. چهره های شناخته شده ای از جوانان و پیشکسوتان شعر امروز ایران همراه گروه هستند. فاطمه راکعی، سهیل محمودی، اسماعیل امینی، زیبا اشراقی، حسن فرازمند، سینا به منش، حسین جنتی، علی کریمان، مرتضی لطفی، محمدرضا طاهری، مهدیار حسینی، علی میرطالب، حسین محمودی، پوریا محمودی، آیه امین پور، کاوه قطب دینی، حسین نادری، کاوه دارابی و... گروه همسفران را تشکیل می دهند. صمیمیت و دوستی آنچنان حکم فرماست که هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کند که این قطار شاید در شأن جایگاه ادبی همسفران نباشد. اسب آهنی رأس ساعت 13:25 سوت می کشد و به سمت شرق راه می افتد...

هیچ کدام از اعضای گروه به درستی نمی دانند که به دعوت چه کسانی راهی این سفر شده اند. در راه بچه ها شوخی می کنند که: "وقتی که رسیدیدم می گویند سه قطعه شعر بدهید بروید هفته بعد بیایید!!" . همسفران اطلاعات اندکشان از "خواف" را با هم به اشتراک می گذارند اما هیچ یک از این اطلاعات هم کمک نمی کند که تصویر واضحی از مقصد به دست بیاید.

قطار از ورامین و گرمسار و سمنان و شاهرود و سبزوار و نیشابور و تربت حیدریه می گذرد و سر انجام پس از 14 ساعت حرکت، رأس ساعت 3:30 بامداد روز پنجشنبه در ایستگاه خواف می ایستد.

جوانی خوش پوش و مؤدب به استقبال می آید. بعدا می فهمیم که نامش احمد عطوفتی است. وکیل دادگستری و از شهروندان فعال و صاحب نفوذ خواف که چند سالی ست همّتش را صرف کرده تا فرهنگ گرانبار شهر و دیارش را به دیگر هموطنانش بشناساند. بعد از سلام و احوال پرسی و خوش آمد گویی، همسفران را راهنمایی می کند که سوار دو مینی بوسی شوند که آرم شهرداری خواف روی آنها درج است. پس از چند دقیقه به محل اسکان می رسیم. محل اسکان، هنرستان شبانه روزی کوثر است. ساختمانی دو طبقه که طبقه دومش چند سالن بزرگ و تمیز دارد پر از تخت های دو طبقه. همگی خسته ی راهیم. خیلی زود می خوابیم تا فردا سر از صبح آفتابی خواف در آوریم...

فردا قبل از ساعت 8 بیدار می شویم تا به روستای تاریخی "زوزن" برویم و صبحانه را در مسجد باستانی "ملک زوزن" میهمان اهالی آن منطقه باشیم اما پیش از حرکت، حضور کسی همه را ذوق زده می کند. "عثمان محمد پرست" دوتار نواز چیره دست خطه خراسان به دیدار ما آمده است و قصد دارد که گروه را همراهی کند...

در راه خیابان ها را خوب رصد می کنم. فضای شهر اصیل است و سرشار از نمادهای سنت. نمادها توجهم را جلب می کند. مردان اغلب با عمامه و لباس محلی اند و زنان همگی با حجاب کامل و چادر. رادیوی مینی بوس که روشن می شود صدای ملی افغانستان را پخش می کند. حال و هوای مردم و خیابانها با تهران و شهر های دیگر ایران بسیار متفاوت است. اما در کنار تمام این زیبایی ها رد پای محرومیت را می توانی در جای جای منطقه ببینی. ناخودآگاه یاد قسمتی از شعر سایه افتادم که می گوید: "من در این گوشه که از دنیا بیرون است/ آسمانی به سرم نیست/ وز بهاران خبرم نیست" ...

"ملک زوزن" بنایی باشکوه و راز آلود مربوط به قرنها پیش است که در دل کویر جا خوش کرده و پا برجاست. مسجدی که قرن ها فرهنگ و اصالت را در خشت های خود ذخیره کرده است. صبحانه را در همان بنای باشکوه میهمان دهیاری زوزن هستیم. شیر تازه گوسفند و نان محلی و پنیر و تخم مرغ و... البته نسیم خنک صبح شهریور کویر. صبحانه ی دلچسبی ست. پس از صرف صبحانه دهیار زوزن که با زبانی شیرین و مسجّع سخن می گوید در سخنان کوتاهی خیر مقدم می گوید و از ما می خواهد که وقتی از سفر باز گشتیم با قلممان این منطقه محروم و جذاب را به مردم ایران بشناسانیم. خانم راکعی هم در سخنانی پس از تشکر از میهمان نوازی اهالی خواف و زوزن از دیدار چند روز پیش هیئت مدیره انجمن شاعران با محمدعلی نجفی، رئیس سازمان میراث فرهنگی خبر می دهد و می گوید که در آن دیدار آقای نجفی قول داده است توجه ویژه ای به مناطق محروم و در عین حال دارای جذابیت های گردشگری داشته باشد. پس از سخنان خانم راکعی، احمد عطوفتی که تقریبا مدیریت همه برنامه ها را بر عهده دارد از سهیل محمودی خواهش می کند تا شعر "مناظره منبر و دار" شهریار را برای جمع بخواند. سهیل پیش از خواندن شعر شهریار،کمی درباره نقش هویتی ابنیه تاریخی سخن می گوید: "ملتی که دارای میراث فرهنگی ست فرق می کند با ملت بی میراث اما داشتن این میراث و این هویت سر بزنگاه هایی مانند دفاع مقدس خودش را نشان می دهد". پس از سهیل محمودی، حسین جنتی که از ابتدا برنامه ریزی سفر را برعهده داشت و در طول سفر هم زحمات بسیاری در امور اجرایی گروه کشید چند کلامی سخن می گوید. جنتی به موضوع دوستی وبرادری شیعیان و اهل سنت اشاره می کند و می گوید وقتی که این برادری ها را در چنین مناطقی می بینیم تازه می فهمیم که این همه دشمنی که از رسانه های رسمی تبلیغ می شود تنها موضوعی سیاسی است و در عالم واقع شیعیان و اهل سنت _ دست کم در ایران_ با هم دوست و برادرند و به عقاید هم احترام می گذارند. پس از این چند سخنرانی کوتاه، نوبت به علی اکبر حجازی، خواننده توانای همراه گروه می رسد که با آوازی زیبا "ملک زوزن" را از خواب چند صد ساله اش بیدار کند...

پس از بازدید کامل از بنای ملک زوزن، راهی شهر نشتیفان می شویم. شهری که به داشتن آسیاب های بادی کهنش معروف است. دیدن آسیاب های بادی نشتیفان حیرت هر بیننده ای را بر می انگیزد. پیشینیان ما از بادهای همیشه وزنده ی آن منطقه چنان نیرویی را به خدمت گرفته اند که آدمی حیران می ماند از این همه دقت و هوش و درایت. پره های چوبی بزرگ که حول یک محور چوبی با نیروی باد می چرخند و آن محور سنگ بزرگی به قطر بیش از یک متر را می گرداند. نکته جالب آنجاست که آسیابان پیری هنوز هم آنجا کار می کند و به مردم آرد می فروشد.

خدای من! چقدر مردم این مناطق با مدرنیته بیگانه اند! چقدر محرومند از ساده ترین امکاناتی که در اغلب شهرهای کشور وجود دارد! شاید همین کمبود امکانات و دوری از مدرنیته باعث شده که این همه اصالت در میان توده های این مردم همچنان زنده بماند. اما گویی تقدیر خراسان را با آن همه شکوه، همواره همراه با رنج نوشته اند. یاد قصیده معروف انوری می افتم که در واقع نامه ایست از طرف او به خاقان سمرقند و در آن از وضعیت نابسامان خراسان که بواسطه حکومت غزلان پدید آمده گلایه می کند:

" به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر/ نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر/ نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان/ نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر/ نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا/ نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر/ خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود/ در همه ایران امروز نماندست اثر/ بر بزرگان زمانه شده خردان سالار/ بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر/ شاد الا بدر مرگ نبینی مردم/ بکر جز در شکم مام نیابی دختر/ مسجد جامع هر شهر ستورانشان را/ پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در..."

 نهار را در نشتیفتان میهمان منزل آقای پوریعقوب از اهالی شهر هستیم. او همه ما را شرمنده ی مهربانی و مهمان نوازی خود می کند.

پنجشنبه شب به منزل عثمان محمد پرست می رویم تا برایمان دوتار بنوازد. استاد عثمان ابتدا می گوید "آن" نواختن امشب هنوز به سراغش است و تا آن "آن" به سراغش نیاید ساز نمی زند. پس چند نفری از شاعران حاضر در جمع شعر می خوانند و سپس استاد عثمان دوتار را بر می دارد و آشوب به پا می کند. چنان زخمه بر ساز می زند که گویی قرن ها رنج و هجران را در سر انگشتان خود جمع کرده است. می زند و می زند و می زند. آنقدر که با خود می گویم الان است که خون از سر انگشتانش جاری شود. پس از نواختن قطعه ای محلی، قطعه دیگری را آغاز می کند که از آن حس و حال موسیقی رسمی ایرانی دریافت می شود. اینجاست که استاد عثمان به علی اکبر حجازی اشاره می کند که جواب ساز را با آوازش بدهد. ساز و آواز استاد عثمان و علی اکبر حجازی لحظات بی نظیری را مهیا می کند که تنها حاضران در آن محفل می دانند من چه می گویم. پس از این اجرا سهیل محمودی برای جمع توضیح می دهد که نواختن موسیقی دستگاهی ایرانی با دوتار خراسانی چه کار مشکلی ست و چنین کاری تنها از دست بزرگی چون عثمان محمد پرست بر می آید. بعد از برنامه خانم راکعی از طرف انجمن شاعران ایران هدایایی را به رسم یاد بود به استاد عثمان ، آقای پور یعقوب و آقای عطوفتی اهدا می کند. بعدا از علی اکبر حجازی شنیدم که می گفت: "فکرش را هم نمی کردم که روزی به خواف بیایم. عثمان محمد پرست ساز بزند و من آواز بخوانم..."

صبح روز جمعه به شهر "خرگرد" می رویم تا از مدرسه غیاثیه ی این شهر دیدن کنیم. بنایی متعلق به قرن نهم که بناهایی مانند مسجد گوهر شاد را به یاد می آورد. پیش از ورود به مدرسه باید آئین رباعی خوانی انجام گیرد. پسرک نوجوانی با لباس محلی به پیشواز می آید و چندین رباعی در مدح حضرت رسول (ص) می خواند و سپس ما را به داخل دعوت می کند.گروه موسیقی محلی آماده است تا برای جمع مراسم موسیقی و رقص محلی اجرا کند.

پیش از اجرا ی موسیقی حسن فرازمند، محمدرضا طاهری، علی کریمان، اسماعیل امینی، حسین جنتی و سینا به منش هر کدام برای جمع یک قطعه از شعرهایشان را می خوانند و خانم راکعی در سخنان کوتاهی خوشحالی خودش را از حضور میان این همه فرهنگ و اصالت بیان می کند. راکعی همچنین از اینکه تفکر اصلاح طلبی تا این حد در میان فرهیختگان و بزرگان منطقه خواف جریان دارد خوشحال است و این خوشحالی را بیان می کند.

پس از خرگرد به روستای "سنگان" می رویم. وقت نماز جمعه است. ظاهرا اهل سنت بسیار بیشتر از شیعیان به نماز جمعه معتقدند. در سنگان به دیدن مسجدی تاریخی و زیبا می رویم که بنای آن بر اثر گذر زمان کاملا کج شده اما نریخته. در کنار حیاط مسجد، دری چوبی است که به باغ سر سبزی باز می شود و در آن دل کویر تضاد چشم نوازی را پدید می آورد. انواع میوه ها در باغ یافت می شد. از پسته و عناب گرفته تا انار و انگور. بی اختیار این بیت سعدی به زبانم می آید:"تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی/دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی"

جمعه شب در محل اسکان، برنامه شب شعر و موسیقی برپا ست. شاعران شهرستان خواف هم آمده اند تا در کنار شاعران تهرانی آثار هم را بشنوند. مجری شب شعر حسین جنتی است. جنتی یک بار دیگر از زحمات جوانان فرهیخته ی خواف مانند احمد عطوفتی و دکتر مجید اصلاح طلب که در این چند روز تمام وقت و توان خود را صرف کردند تا همه چیز به خوبی انجام شود تشکر می کند و شعر خوانی ها اغاز می شود. ابتدا سعید جامی، مسئول انجمن ادبی خواف برای جمع شعر می خواند سپس به ترتیب علی کریمان، عبد الکریم جوان از خواف، محمدرضا طاهری، حسن فرازمند، خانم صفریان مدیر هنرستان کوثر، فاطمه راکعی، سینا به منش، فرزانه یحیایی از خواف، سهیل محمودی، فریبا الله وردی زاده از بیرجند، محمد صدیق تیموری از خواف و عبدالعزیز نجابت نیا از خواف برای جمع شعر می خوانند. سهیل محمودی پیش از شعرخوانی ضمن تشکر از جوانانی مثل احمد عطوفتی و مجید اصلاح طلب که با همت خودشان برای شناخته شدن فرهنگ شهرشان تلاش می کنند از مسئولین فرهنگی شهر انتقاد کرد که این موضوع برایشان هیچ اهمیتی ندارد و فی المثل الان که شخصیتی مثل عثمان محمد پرست اینجا حاضر است و این تعداد شاعر دور هم جمع شده اند رئیس اداره ارشاد اصلا حضور ندارد.

پیش از اجرای موسیقی نماینده جدید شورای شهر خواف هم در سخنانی به حاضران خیر مقدم می گوید و حضور شاعران کشور را در شهر خواف مایه ی مباهات می داند.

شنبه صبح با همسفران برای گشت و گذار و خرید به سطح شهر می رویم تا رأس ساعت 14:40 با همان قطار درجه سه و صمیمی به تهران باز گردیم. وقتی که در خیابان های خواف قدم می زنم بی اختیار به یاد قصائد محکم سبک خراسانی می افتم. به یاد تاریخ بیهقی و شاهنامه فردوسی می افتم و حسرت می خورم که چرا چند دیوان قصیده با خود نیاورده ام.

سفر به خواف برای یکایک همسفران تجربه ای متفاوت بود. تجربه ای که طی آن بسیاری از آنچه که در کتابها خوانده اند را به چشم ببینند.

سلام بر خواف!
سلام بر خراسان!
سلام بر ایران!

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

سامانه پیامکی دریافت نظرات شما (یک میلیون نه میلیون) 10000009000000 

/ 0 نظر / 55 بازدید